نیلوفر آبی
یادمان رفت که عاشق بودیم
خیل پرنده های غروبند یاچشم من؟ درعصر دست های توزیباترین پلی ست که ازعشق بسته می شود. ازعشق دست های توزیباست. هرعصر پلک پنجره رابازمی کنم سنگی دراب می فکنم سنگ دیگری... زیباترین طنین خداازتبارتو واین صدای سبزتخیل برابهاست وازغروب می گذرم ازغروب باز... شب رانگاه می کنم ازپشت بال ها سنگی دراب می فکنم سنگ دیگری... واین صدای سبزتخیل برابهاست {زیباترین طنین خداازتبارتو} مرابه اتش بسپارای پرنده سرخ که درکویرصداهای دورمی نگری ودرنگاه توگل یاس می خشکند! سفال خالی گلدان ماه رابشکن مرابسوزان ای بانگ روشن ای خورشید! مرابه دوزخ بسپار بادرابگذار که بدرکویرصداهای دوربگریزد مرابه اتش بسپارای برهنه تاک! مرابه خوشه زرین بادهای هراسان که درخزان شعله ورمرگ رهاشده اند بپیوند دران هیاهوی سبز سفال ابی گلدان همیشه خالی ماند مرابه دریابسپار ای هیاهوی سبز سفال خالی خاموشی ازتومی شکند وابرخسته مرداب را (که درهمیشگی اب رهاشده اند) به صخره می راند دران هیاهوی نیلی پرنده می خواند وروشنایی فریادصخره درهمه افتاب می تازد مرابباران ای جام روشن ای باران که درکویرصداهای دورمی باری ودرنگاه توگلهای یاس می رویند! به من رمیدگی ماه نیمه روشن رادراب های خلیج فارس وساقه های گیاهان ونخل های بلندی که شط شعله ور ازماه خفته می طلبند به من شگفتن وباریدن وسپیدشدن به من زمستان بودن میان گلدانها به من سکوت بیاموز ای برهنه تاک! غروب باسنگ
به من سکوت بیاموز



