![]() |
![]() |
|
| یادمان رفت که عاشق بودیم |
|
چه وسوسه غلیظی میان منوتونشسته است... چه اوازهای عاشقانه ای که هنوزازگلویم برنخواسته است چه کلماتی که هنوزنامه نشده وهمچنان درسراشیبی انگشتانم جاخوش کرده اند... یک روزانقدرجادومی شوم که خودرادراغوش اقیانوس های فرسوده میبینم وروزدیگرانقدرشاعرم که گنجشکهای یتیم دربیت های شعرم لانه می کنندوروزبعدانقدرتنها که... ازخیابان های بی درخت می گذرم وبرای پنجره هایی که هنومزبازندغزل می خوانم وشعرهای دلتنگی ام راروی شیشه های مه گرفته ی اتاقم می نویسم درشبهای بی چراغ دستم رابه سوی ماه درازمیکنم چشمهایت رابازکن تازیباترین نقاشی جهان راببینم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط محبوبه |
|
|
وبلاگم داره خاموش میشه...حرف تازه ای ندارم...کسیم دیگه منتظرنوشته هام نیست...شایدچندمدت نباشم...یک سال ازدرست کردن وبلاگم می گذره ولی نتونستم اونجوری که میخوام نظردوستاموجلب کنم تابعدخداحافظ همگی. دوستتون دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط محبوبه |
|
|
منم تنها ترین تنهای دنیا تویی زیبا ترین زیباي دنیا منم مثل امید یک قناری قراری بر دل هر بیقراری منم یلدای بی پایان عشق تو هستي مرهم زخم شقایق تویی ساکت تر ازپژواک شبنم به روی برگ گلها خواب نم نم منم آن لهجه لبریز از درد نگاه تو نبوده هرگزم سرد تویی لا لایی خواب خوش آواز نگا هم را ببین در شوق پرواز منم آن دختر لبریز از مهر که جادوی نگاهت کرده اش سحر نگاهت را پرستم ای نگارم فدای تار مویت هر چه دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط محبوبه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط محبوبه |
|
|
دارم می میرم...
کاش قلبم درد پنهاني نداشت چهره ام
هرگز پريشاني نداشت کاش ميشد راه سخت عشق را بي خطر پيمودو قرباني نداشت.
كاش هيچكس تنها نبود كاش ديدنت رويا نبود گفته بودي مي مانم ولي رفتي و گفتي كه اينجا جا نبود من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود يك نفر آمد صدايم كرد و رفت با صدايش آشنايم كرد و رفت پشت پرچين شقايق كه رسيد ناگهان تنها رهايم كرد
هميشه غمگينترين و رنج آورترين لحظات زندگي آدم توسط همون كسي ساخته ميشه كه شيرينترين و به ياد مانده ترين لحظه ها را براي آدم ساخته
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط محبوبه |
|
|
ازجاده می پرسم نشان روستایم عمری تمام جاده هارامی شمردم باهق هق رنگین کمان روستایم دارم تماشامی کنم این سادگی را حالا کمی هم خسته وقدری کلافه دل تنگ دلتنگم به جان روستایم درآسمان ذهن من پیچیده امشب بوی تنور وعطر نان روستایم با نی لبک های شبان روستایم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط محبوبه |
|
|
سلام دوستای گلم دلم براتون تنگ شده بودازخیلی وقت بودنت نیومده بودم کلاس نقاشی"بارفقاددر رفتن"مسافرت"تفریح"درسای کنکور"و خلاصه...وقتموپرکردم این روزاخیلی احساس تنهایی میکنم این همه دوست اشنادوروبرم بازم حس غریب تنهایی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط محبوبه |
|
|
شعرسعدی شبی یاددارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه باشمع گفت: که من عاشقم گربسوزم رواست تراگریه وسوزباری چراست؟ بگفت ای هوادارمسکین من برفت انگبین یارشیرین من چوشیرین ازمن به درمی رود چون فرهادم اتش به سرمی رود همی گفت وهرلحظه سیلاب درد فرومی دویدش به رخسارزرد که ای مدعی عشق کارتونیست که نه صبرداری نه یارای ایست توبگریزی ازپیش یک شعله خام من استاده ام تابسوزم تمام ترااتش عشق اگرپربسوخت مرابین که ازپای تاسربسوخت همه شب درین گفتگوبودشمع بدیداراووقت اصحاب جمع نرفته زشب همچنان بهره ای که ناگاه بکشتش پریچهره ای همی گفت می رفت دودش به سر که این است پایان عشق ای پسر |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط محبوبه |
|
غروب باسنگخیل پرنده های غروبند یاچشم من؟ درعصر دست های توزیباترین پلی ست که ازعشق بسته می شود. ازعشق دست های توزیباست. هرعصر پلک پنجره رابازمی کنم سنگی دراب می فکنم سنگ دیگری... زیباترین طنین خداازتبارتو واین صدای سبزتخیل برابهاست وازغروب می گذرم ازغروب باز... شب رانگاه می کنم ازپشت بال ها سنگی دراب می فکنم سنگ دیگری... واین صدای سبزتخیل برابهاست {زیباترین طنین خداازتبارتو}
به من سکوت بیاموزمرابه اتش بسپارای پرنده سرخ که درکویرصداهای دورمی نگری ودرنگاه توگل یاس می خشکند! سفال خالی گلدان ماه رابشکن مرابسوزان ای بانگ روشن ای خورشید! مرابه دوزخ بسپار بادرابگذار که بدرکویرصداهای دوربگریزد مرابه اتش بسپارای برهنه تاک! مرابه خوشه زرین بادهای هراسان که درخزان شعله ورمرگ رهاشده اند بپیوند دران هیاهوی سبز سفال ابی گلدان همیشه خالی ماند مرابه دریابسپار ای هیاهوی سبز سفال خالی خاموشی ازتومی شکند وابرخسته مرداب را (که درهمیشگی اب رهاشده اند) به صخره می راند دران هیاهوی نیلی پرنده می خواند وروشنایی فریادصخره درهمه افتاب می تازد مرابباران ای جام روشن ای باران که درکویرصداهای دورمی باری ودرنگاه توگلهای یاس می رویند! به من رمیدگی ماه نیمه روشن رادراب های خلیج فارس وساقه های گیاهان ونخل های بلندی که شط شعله ور ازماه خفته می طلبند به من شگفتن وباریدن وسپیدشدن به من زمستان بودن میان گلدانها به من سکوت بیاموز ای برهنه تاک!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط محبوبه |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اه ای یگانه وقتی تومهربان باشی دنیای مهربانی داریم0 زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خودخواندازصحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم ان نغمه که مردم بسپارند به یاد سلام دختراپسراهمه جیگرامن یه بچه شیطون که متولد26/6/71اهل مشهدهستم پشت کنکوری ام رشته هنرهای تجسمی زیاددرس نمیخونم وهمش به امیدخدامیگذرونم دوستای زیادی دارم واززندگی لذت می برم ازانتقادات وپیشنهادات شماهم خوشحال میشم |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 مرداد 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
حرف دلم شعر داستان درددل ادم برفی شعرادبی عشق داستان امید خدا |
|
RSS
|