نیلوفر آبی...عشق گمشده
اگه منونمی خوای بذاربرو
شنبه هامی گویی دوستم داری یکشنبه هاتهمت می زنی دوشنبه هاقهرمی کنی سه شنبه هافکرمی کنی چهارشنبه هامی فهمی پنج شنبه هامی بخشمت جمعه هافراموش می کنم این برنامه هرهفته کلاس عشق ماست وچه زودبه اخرمی رسد... خیلی حرفای ناگفته ای دارم که بگم ازتنهایی ازخیانت ازدروغ ازلجبازی ازعشق همه چیزخسته شدم دوست دارم توی یه جزیره ای دورافتاده تنهاباشم خودموخدای خودم دیگه طاقت هیچیوندارم وقتی یه مسئله هایی پیش میادکه ناراحتت می کنه باکی درددل کنی همرازت کی باشه حالامتاسفانه یاخوشبختانه من ادم توداری هستم معمولاخوشم نمیادحرف دلموبه همه بگم به خاطرهمون بعضی وقتاازغصه دلم می ترکه ولی بازم خودمونگه میدارم دوست دارم بگم چی می خوام ولی خب ادرس وبموبه خیلییادادم دوست غریبه اشنااز نظراونامن یه ادم مغرورم یه ادم مغرورهیچ وقت ناراحت نمیشه عاشق نمیشه کم نمیاره پس نمی خوام هزارباربشکنموخوردشم حرفوبنویسم یه رازمی مونه برای همیشه...واون که بخوادخودش می دونه ومی خونه شعرسعدی شبی یاددارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه باشمع گفت: که من عاشقم گربسوزم رواست تراگریه وسوزباری چراست؟ بگفت ای هوادارمسکین من برفت انگبین یارشیرین من چوشیرین ازمن به درمی رود چون فرهادم اتش به سرمی رود همی گفت وهرلحظه سیلاب درد فرومی دویدش به رخسارزرد که ای مدعی عشق کارتونیست که نه صبرداری نه یارای ایست توبگریزی ازپیش یک شعله خام من استاده ام تابسوزم تمام ترااتش عشق اگرپربسوخت مرابین که ازپای تاسربسوخت همه شب درین گفتگوبودشمع بدیداراووقت اصحاب جمع نرفته زشب همچنان بهره ای که ناگاه بکشتش پریچهره ای همی گفت می رفت دودش به سر که این است پایان عشق ای پسر خداجون دوستت دارم آدم برفي ۱ پسرك،آدم برفي را فراموش كرده بود كه به يك باره برف تابستاني شروع به باريدن كرد. آدم برفي ۲ پسرك هويج را روي ميز آشپزخانه گذاشت. بو كشيد:بازم سوپ؟! مادر به هويج نگاه كرد:از كجا آوردي؟ پسرك پشت ميز نشست:از تو صورت آدم برفي. تكه ايي نان كند:امروز سوپ مون هويج ام داره. و آن را در دهان گذاشت. زن هويج را برداشت.آن را شست. همان طور كه آن را در ظرف سوپ رنده مي كرد، گفت:چه آدم برفي ي سخاوتمندي!! آدم برفي ۳ دخترك دست به شكم آدم برفي كشيد:ميدونم تو هم مثل من خيلي وقته كه يه سيب قرمز گنده نخوردي. نگاهي به اطرافش كرد.هويج را از توي صورت آدم برفي در آورد. به آن گاز كوچكي زد و آن را در جيبش گذاشت. سرش را پايين انداخت:اين جوري نگام نكن.خجالت مي كشم. لب ور چيد:خوب يه كم زشت شدي. لبخند زد:به ات قول مي دم من كه برم يه آدم خوب پيدا مي شه كه يه دونه هويج تو صورتت بذاره. به دور و برش نگاه كرد.كسي را نديد. شانه بالا انداخت. دست در جيب كرد و هويج را فشار داد:حتمن يكي مي آد. دختر كه دور شد،يكي از گردو ها كه جاي چشم آدم برفي بود از جايش بيرون آمد و روي زمين افتاد. خیل پرنده های غروبند یاچشم من؟ درعصر دست های توزیباترین پلی ست که ازعشق بسته می شود. ازعشق دست های توزیباست. هرعصر پلک پنجره رابازمی کنم سنگی دراب می فکنم سنگ دیگری... زیباترین طنین خداازتبارتو واین صدای سبزتخیل برابهاست وازغروب می گذرم ازغروب باز... شب رانگاه می کنم ازپشت بال ها سنگی دراب می فکنم سنگ دیگری... واین صدای سبزتخیل برابهاست {زیباترین طنین خداازتبارتو} مرابه اتش بسپارای پرنده سرخ که درکویرصداهای دورمی نگری ودرنگاه توگل یاس می خشکند! سفال خالی گلدان ماه رابشکن مرابسوزان ای بانگ روشن ای خورشید! مرابه دوزخ بسپار بادرابگذار که بدرکویرصداهای دوربگریزد مرابه اتش بسپارای برهنه تاک! مرابه خوشه زرین بادهای هراسان که درخزان شعله ورمرگ رهاشده اند بپیوند دران هیاهوی سبز سفال ابی گلدان همیشه خالی ماند مرابه دریابسپار ای هیاهوی سبز سفال خالی خاموشی ازتومی شکند وابرخسته مرداب را (که درهمیشگی اب رهاشده اند) به صخره می راند دران هیاهوی نیلی پرنده می خواند وروشنایی فریادصخره درهمه افتاب می تازد مرابباران ای جام روشن ای باران که درکویرصداهای دورمی باری ودرنگاه توگلهای یاس می رویند! به من رمیدگی ماه نیمه روشن رادراب های خلیج فارس وساقه های گیاهان ونخل های بلندی که شط شعله ور ازماه خفته می طلبند به من شگفتن وباریدن وسپیدشدن به من زمستان بودن میان گلدانها به من سکوت بیاموز ای برهنه تاک!

غروب باسنگ
به من سکوت بیاموز
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |
ABOUT

